ماجرای سعید

  • ۴۸

آقا سعید پسر بسیار باهوشی بود با موهای جوگندمی و ابرو های کشیده!هرکس که ایشون رو میدید از از زیبایی و جمال و زیرکی این آقا سعید ما تعریف میکرد.آخر آقا سعید از نظر مردم همه ی خوبی ها را با هم داشت.

روزی که در مدرسه همه در حال بپر بپر بودن وزنگ ورش یک روح تازه ای رو به جان بچه های کلاس انداخته بود،تنها رفیق صمیمی آقا سعید قصه ما اومد پیشش!اسمش مهدی بود یک پسر منضبط و درس خون که سعید رو از خودش هم بهتر میشناخت.

اما مدتی بود سعید حتی با اون هم حرف نمی زد و بعد از امتحانات ترم که سعید با معدل بیست کارنامه رو گرفته بود دیگر فرق کرده بود.به هیچکس محل نمی داد و به هرکس که میرسید خودی نشان میداد و سر را بالا میگرفت!

سعید روی نیمچه دیوار مدرسه نشسته بود که مهدی به سراغش آمد .آقا مهدی بعد از سعید شاگرد دوم شده بود!از سعید چیزی که کم نداشت،هیچ بلکه بیشتر هم داشت.اما بخاطر سعید اصلا یک سوال درس ادبیات را ننوشت تا سعید شاگرد اول شود!!! گفتم که او سعید را خیلی خوب میشناخت اما بسیار هم دوستش داشت!!! ((بماند که کارش درست بود یا غلط))

با این کار میخواست او را خوشحال کند اما اوضاع تغییر کرده بود.

آقا مهدی رو به سعید کرد و گفت ببینم تو چته؟؟؟

" من؟؟؟میخواد چِم باشه؟؟؟ "

مهدی:چرا اینجوری رفتار میکنی؟!من رو هم فراموش کردی؟؟؟مثلا من!بهترین دوستت!

سعید:کی تو رو فراموش کرده!نخیر!کار دارم!اصلا تو چکار به کار من داری؟؟!!


مهدی که دید اینجوری نمیشه و سعید داره با صدای بلند و خشم جواب میده خواست که کاری بکنه!!

گفت:ببینم سعید تو فکر میکنی خیلی باهوش هستی؟؟اگر درست خوبه،خودت خوب میدونی من هم اگر بهتر از تو نباشم کمتر نیستم!!!!!!

سعید سریع گفت:معدلت داره میگه!

مهدی:اون چند صدم نشونه بهتر بودن نیست!حالا میخوام بهت بگم تو فکر میکنی توی همه زمینه ها از همه سَرتری؟؟؟

سعید:البته!توی همه چی!حتی فوتبال!

 

به نظر منکه نباید سعید این رو میگفت!نظر شما چیه؟؟به نظرم بریم و ببینیم.

مهدی:پس باشه!!تک به تک با هم فوتبال بازی میکنیم.ساعت رو هم میدیم به رضا تا زمان رو بگیره!توی بیست دقیقه هرکس بیشترین گل رو زد برنده هستش!

 

مهدی میدونست که باید اینجا کار رو تموم کنه و حرفی برای گفتن نذاره!همچنین از کیفیت بازی سعید خبر داشت و میدونست که بهترین بازی کن مدرسه هست ولی باید دست میگذاشت روی نقطه قوت او و غرور کاذب سعید

سعید:بیست دقیقه که خیلی زیاده!!میخوام حالت رو بگیرم!چهارده دقیقه بخاطر اون چهارده صدمی که از من کم شدی!!!

" بسیار خوب!!چهارده دقیقه هم کافیه "

هر دوتاشون آماده شروع کردن بازی بودن!بازی نمیشه گفت،شروع یک جنگ!رضا توپ رو انداختش وسط،هنوز بازی کامل شروع نشده بود که بچه ها این سه نفر رو دیدن و با تعجب اینکه سعید داره بازی میکنه همه دورشون جمع شدن!!چون سعید حتی این یک ماه بچه ها رو اندازه بازی کردن باهاشون هم نمیدونست!فضای سنگینی بود برای همه!بخصوص برای مهدی و سعید!مهدی که دنبال این بود تا غرور و خودخواهی بی جای سعید رو بشکنه از هیچ کاری غفلت نکرد.
چشمتون روز بد نبینه که یکی از بهترین فوتبالیت های خوب مدرسه که همه ی مدرسه سرش قسم می خوردن و اون رو مثل درسش با استعداد ترین فوتبالیست بین خودشون میدونستن فقط در چهارده دقیقه دوارده تا گل بخوره و بالای پانزده تا دیریبلی که سعید رو هربار بدتر از قبل میخکوب کنه!خودمونی بگم که با یکسانش کرد!!
وقتی رضا گفت وقت تمومه سعید وسط زمین با لباس های خاکی افتاده بود و مهدی هم جلوی دروازه گل دوازدهم رو زده بود و با توپ زیر پاش داشت اون رو نگاه میکرد!مهدی برای اینکه بیشتر سعید رو آزار نده توپ رو برداشت و رفت و تمام بچه ها هم دهانشون وا مانده بود که حتی سعید نتونسته بود از وسط زمین با توپ اونورتر بیاد.مرب ورزش هم که کلا هنگ کرده بود و حرفی نمی زد!!
هیچ کس توی اون بازی دخالت نکرده بود چون هم مهدی رو میشناختن که یک پسر جسور و باهوش هست و هم از احوالات یک ماخ اخیر سعید با خبر بودن!!!

سعید که انگار دنیا روی سرش آوار شده بود با روحیه بهم ریخته ای که نشون میداد بدجوری شکست خورده از بین تمام نگاه های سنگین و دهان های نوچ نوچ کنان عبور کرد و رفت سمت کلاس!دَر کلاس رو که باز کرد دید که مهدی داره میاد بیرون،همینکه هم رو دیدن مهدی یک کلام گفت:به خودت بیا مغرور!!!


اوضاع عجیب تر برای سعید گذشت!سعید توی اون هفته بعد از آن مسابقه کذایی دوتا امتحان رو زیر هفده و شانزده گرفت و غرور و خودبینی ای که برای خودش ساخته بود باعث شد حتی با اون نمره ها هم شکست بخوره!نمره هایی که نشون دهنده نیاز به تلاش بیشتر بود!یک روز که سعید داشت به کارهایش فکر میکرد دید آقا مهدی ما جلوش ایستاده!مهدی گفت:سلام داداشی!!!

با شنیدن صدای آرام و لطیف مهدی،سعید بدون هیچ چون و چرایی پرید توی آغوشش و شروع کرد به گریه کردن توی حیاط مدرسه!!اونجا بود که مهدی متوجه شد نقشه اش عملی شده و سعید از کارهاش پشیمونه!!سعید از اون روز تصمیم گرفت که تغییر کنه و خودخواهی رو کنار بذاره و فهمیده که اینها همه نعمت های خداست نه داشته های تمام و کمال او بلکه با تلاش لیاقت داشتن این نعمت های خدا رو پیدا کرده!!

شمام تلاش کن و نعمت بیشتر ببر!!!!

در شبکه های اجتماعی

برچسب ها

تماس با ما

برای ارتباط با ما می توانید از راه های زیر استفاده نمایید:

  • ایمیل: hamidi78@chmail.ir