در میان غبار

  • ۲۰۵

در میان غبار

 

چشم را که باز کردم چیزی نبود غیر از تاریکی!فضایی قیرگون و پر از گرد و غبار که نمی گذاشت چشم چشم را ببیند.
حتی نفس کشیدن را هم برایم سخت کرده بود.کمی به دور خودم پیچیدم تا بتوانم در حالتی قرار بگیرم که بلند شوم.هنوز با چشمان یسته و این همه خاک نفسی تازه نکرده بودم که با صدای انفجار  هوش از سرم پرید!!تا به خودم آمدم که ببینم چه شده صدای گریه ای بلند شد.صدایی بسیار ضعیف!نمی دانستم آیا صدا گریه از همان محل انفجار است یا نه؟!نمی توانستم بنشینم و دست بر روی دست بگذارم.تنها وسیله راهنمایم گوش هایم بود.

محیطی عجیب و رغت انگیز همه اطرافم را احاطه کرده بود.نه چشم دیدن داشتم و نه توان فکر کردن.تنها راهی که به ذهنم رسید سپردن پاهایم به دلی بود که فکر می کردم هنوز زنده است.قدمی برنداشته بودم که... آن گریه شدیدتر شد!ناخودآگاه قدم هایم را تا مرز بی نهایت تند کردم.
دلم داشت مرا به درستی میبرد.از بین خاک هایی که بر روی هوا شناور بودنند.در بین خرابی ها و آوارهای وسط خیابان!انگار هیچ چیزی غیر از ویرانی باقی نمانده بود.هرچه نزدیکتر می شدم صدای گریه واضح تر میشد.کمی که جلوتر رفتم احساس کردم صدای گریه از همینجا می آید!در آن وضعیت هولناک غیرقابل توصیف به سختی دستم را بالا آوردم تا بتوانم چشمانم را با کمکش باز کنم.ای کاش که باز نمی شد.ای کاش که همانجا مرده بودم!ولی خدا مرا آورد!آورد تا ظلم یزیدیان را با چشمان خودم ببینم.دو جنازه و یک دختر!!!

تا چشم را باز کردم اعصابم از کار افتاد!پاهایم از لرزیدم گذشته بود و در یک چشم بهم زدن چنان شوکی به من وارد شد که با صورت در مقابلشان به زمین خوردم.انگار الان صدای این دخترک را رساتر میشنوم!

اصلا نمی دانم این لحظه را چگونه برایتان توصیف کنم!آیا قابل توصیف است یا نه؟

تمام توانم را جمع کردم تا بلند شوم!ولی تمام خواهشم این بود که میمردم بعد از این ماجرا!!!
دخترکی چشم به مادر دوخته بود.آن هم چه مادری؟جنازه ای تکه تکه شده و تنها سر و سینه با یک پوست بهم وصل بودنند!از خدا میخواستم تمام ماجرا همین باشد.هنوز چشمانم را باز نکرده بودم که دستم را سمت دخترک بردم.در آغوشش گرفتم تا آرام بگیرد.کمی که به خودم آمدم احساس چوب شدنی در دستانم کردم.دیگر آن صدای گریه نمی آمد.توانستم چشمانم را کامل باز کنم ولی ای کاش باز هم بازنمی شد!!

این چه فرشته ی پرکشیده ای هست که میبینم؟!دخترکی سه چهار ساله!!با موهای بلند و دود شده!!صورتی سوخته بدون هیچ گوشتی در فک و گونه ها!!استخوان صورت معلوم!!بدنی زخمی!!دستی قطع شده!!و سرانجام مادری تکه تکه شده!
و چگونه میتوان این قصه را تعریف کرد؟؟؟؟

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

در شبکه های اجتماعی

برچسب ها

تماس با ما

برای ارتباط با ما می توانید از راه های زیر استفاده نمایید:

  • ایمیل: hamidi78@chmail.ir